از خاموشیم کار رسیده است به جان/فریاد,که خاموشی مرا خواهد کشت...
امروز پس از قرنها رفتم سراغ کتاب خوندن.
انقدر حالم بد بود که فکر کردم تنها کتاب نیمه تموم کیمیا گر که دوست جونم بهم داده بود
میتونه کمکم کنه.کیمیاگر, با اون سبک خاص نوشتاری اش.
تصمیم گرفتم وقتی این کتابو میخونم زیر قسمت های جالبش خط بکشم
حالا میخوام اونا رو بنویسم براتون
سانتیاگو رو که یادتونه؟
یه قسمت کتاب سانتیاگو توی صحراست در مسیرش برای رسیدن به گنج زندگیش:
سانتیاگو به این فکر میکرد که دیگر میشهای او مهم نبودند و او از این فکر دچار غربت نشد.....او میداند که همیشه لحظه ای فرا میرسد که باید رفت
.....پیچ و خمها برای کاروان مهم نبود چون هدف همواره ثابت بود
خداوند اسرار خود را کریمانه به مخلوقاتش آشکار میکند
آخرین قسمت از این کتاب رو برای امروز تقدیم میکنم به یه نفر...
تپه ها با حرکت باد شکل عوض میکنند ولی صحرا همیشه همان طور که بوده میماند.عشق ما هم همینطور است
"مکتوب",اگر من بخشی از افسانه تو باشم,تو باز خواهی گشت.....
امیدوارم کتاب خوناش تفالی به کتاب کیمیا گر اثر پائو لو کوئیلو زده باشن.لینکشو تو پست قبلی کیمیاگر گزاشتم.
نظرات شما عزیزان:

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)

خوبي؟
وبلاگت قشنگي داري... پست هاي خوبي توش گذاشتي...
به من هم سر بزن... خوشحال ميشم نظرت رو تووي وبلاگم ببينم..
Design By : Pichak |