از خاموشیم کار رسیده است به جان/فریاد,که خاموشی مرا خواهد کشت...
آری,آری,زندگی زیباست*.
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.
گربیفروزیش,رقص شعله اش در بیکران پیداست.
ورنه,خاموش است و خاموشی گناه ماست.
پیرمرد آرام و با لبخند,
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو میکرد;
زیر لب آهسته با خود گفت و گو میکرد:
((زندگی را شعله باید برفروزنده;
شعله ها را هیمه سوزنده,
جنگلی هستی تو ای انسان!
جنگل این روییده آزاده,
بی دریغ افکنده بر کوه ها دامن,
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید,
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده,
آفتاب وباد و باران بر سرت افشان,
جان تو خدمتگر آتش.....
سربلند و سبز باش,ای جنگل انسان!))
*این متنه ته یه دفترچه تبلیغاتی بود,زیرش نوشته از منظومه ی آرش کمانگیر(اینم از رسم امانت داری)
نظرات شما عزیزان:
سلام.زیبا و جالب بودن به ماهم سر بزن خوشحال میشم.gif)
.gif)
نوشته شده در پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:پرسه ی آزادانه, ساعت
15:24 توسط nastaran|
آخرين مطالب
Design By : Pichak |